
L E G E N D 1 9 0 0
افسانه 1900




فیلم افسانه ۱۹۰۰ با کارگردانی ترناتوره(Tornatore) یکی از قشنگترین فیلمهایی بود که از سینمای ایتالیا دیددم و تیم رت(Tim Roth) (بازیگر نقش اول فیلم پالپ فیکشن) واقعا توی این فیلم بی نظیر بازی کرد:
نام فیلم: Leggenda del pianista sull'oceano, La(افسانه 1900)
سال ساخت: 1998
کارگردان: Guisppe Tornatore(نویسنده و کارگردان فیلم سینما پارادیزو)
بازیگران:
Tim Roth: 1900
Pruitt Taylor Vince: Max Tooney
رده سنی: به دلیل زبان فیلم (R(+18
ژانر: درام، موسیقی
خلاصه داستان:
کمی بعد از جنگ جهانی دوم شخصی به نام مکس تونی به قصد فروختن ساکسیفونش از یک فروشگاه موسیقی در انگلستان دیدن میکند بعد از قروختن شیپورش برای وداع با شیپورش قطعه ای مینوازد که فروشنده مغازه همان قطعه را که یک شاهکار گمنام بود را نگهداری می کرده از مکس می پرسد که تو این قطعه را از کجا آوردی و صفحه گرامفونی که همان آهنگ با پیانو نواخته شده بود را برای او پخش می کند. مکس داستانی برای آن مرد تعریف میکند تا به او بگوید که چطور آن قطعه را یافته:
مکس قبل از جنگ حهانی دوم به عنوان یک نوازنده به یک کشتی می رود در آنجا با نوازنده پیانویی به نام "1900" آشنا می شود و میشنود که او در همان کشتی و در دهه 1900 بدنیا آمده و چون کارگران کشتی سرپرست او بودند نام او را 1900 گذاشتند و تا به آنروز پایش را از آن کشتی بیرون نگذاشته پش مدتی متوجه میشود که همکارش 1900 دارای استعداد خارقالعاده ای است که می تواند از خودش آهنگهایی زیبا بسازد و بنوازد و هر یک از قطعاتی که مینوازد به خودی خود شاهکاریست حتی در قسمتی از فیلم میبینیم که سازنده موسیقی جاز برای دوئل با 1900 به کشتی می رود و از او شکست می خورد در طول مدتی که مکس در کشتی بود 1900 به هیچ قیمتی حاضر به خارج شدن از کشتی نشددر نهایت مکس با 1900 خداحافظی کرد و از آن کشتی رفت تا اینکه میشنود که میخواهند کشتی را به دلیل غیر قابل استفاده شدن آن منفجر کنند مکس که حتم دارد 1900 از آن خارج نشده خود را به کشتی می رساند و 1900 را در آنجا پیدا میکند و پس از مکالمه ای طولانی از کشتی خارج میشود و کشتی با هرچه که در درون دارد منفجر می شود.

دیالوگهای به یاد ماندنی:
1900- چی شده دریا زده شدی؟
مکس- تمام این سالها کجا بودی؟
1900-آهنگ می ساختم.
مکس- حتی موقع جنگ؟ حتی موقعی که هیچکس نمی رقصید؟
1900- حتی وقتی بمباران بود من همش مینواختم. تا اینکه کشتی به اینجا رسید
مکس- تو الان به این میگی کشتی؟ الان توش به اندازه یه کوه دینامیته نزدیکه منفجر بشه
- فکر نمیکنی یه کم خطر ناکه؟
- یالا 1900 بیا با من بریم بیرون
-هیچ وقت واقعا نمیتونی این کارو بکنی مگر اینکه داستان خوبی داشته باشی و یه نفر به داستانت گوش بده. یادت میاد؟ تو این رو به من گفتی.
1900- آره
مکس- الان یه کوه داستان داری و دنیا به هر کلمت با دقت گوش میده و اونها دیوونه آهنگهای تو میشن
- باور کن
1900- شهرمون "لایت" هیچ وقت نمیتونی نهایتش رو ببینی. پایان! خواهش میکنم فقط میشه بهم بگی که کجا تموم میشه؟
-همه چیز خوب بود منم خوشحال بودم با پالتویی که تنم بود خوش قیافه شده بودم
- و پیاده شدم همه چیز تضمین شده بود.
-مشکل این نبود. مکس چیزی که من دیدم منو متوقف نکرد
(مربوط به قسمتی است که 1900 در اواسط داستان تلاش میکند تا از کشتی پیاده شود ولی میان راه متوقف میشود و برمیگردد)
-چیزی که ندیدم متوقفم کرد .متوجه میشی؟
-چیزی که ندیدم انتهای اون شهر بود هیچ پایانی وجود نداشت
- چیزی که ندیدم این بود که همه این چیزها کی و کجا جمع میشن و به پایان می رسن. پایان دنیا!
- یه پیانو رو در نظر بگیر کلید ها شروع میشن و به پایان می رسن.
- تعدادشون 88 تاست کسی بیشتر یا کمتر نمیگه کلیدها بی انتها نیستن ولی تویی که بی انتهایی و میتونی بی نهایت آهنگ بسازی من اینو دوست دارم و می تونم با هاش زندگی کنم
- ولی تو منو جایی میبری و جلوی جشمهام چیزی میذاری که ملیونها ملیونها کلید داره مکس کلیدها پایانی ندارن اون کیبورد بی انتهاست و اگه اون کیبورد بی انتها باشه با اون کیبورد نمیتونی آهنگ بسازی.
- روی صندلی اشتباهی نشستی
-اون پیانوی خداست
- خدای من فقط اون خیابونا رو دیدی هزاران هزار خیابون وجود داره چجوری میخوای یکیشو انتخاب کنی؟
-یه زن... یه خونه... یه روش برای مردن
-من توی این کشتی به دنیا اومدم و دنیا من رو نادیده گرفت و هر روز آرزوی 2000 نفر توی این کشتی جا می موند ولی همه چیز بین دماغه و عقب کشتی خلاصه میشد
-من یاد گرفتم اینطوری زندگی کنم.
- خشکی؟
- خشکی کشتییه که برای من خیلی بزرگه مثل یه زنی که خیلی زیباست یه پلی که خیلی طولانیه
-یه آهنگی که نمی دونم چجوری بسازمش
- هرگز نمیتونم از این کشتی پیاده بشم هرگز نمیتونم از زندگیم بیرون بیام.
- در نهایت از نظر بقیه من یه مرده ام
-ولی تو استثنائی فقط تویی که میدونی من اینجام
- ولی متاسفم دوست من ، من پیاده نمی شم

۱. تورناتوره ، کارگردان نام آشنای ایتالیایی در "افسانه ۱۹۰۰" ادای دینی دارد به موسیقی ، این هنر روح نواز بشر . او که پیش از این در سینما پارادیسو تعهد خویش به سینما را به تصویر کشیده بود ، اینک در این فیلم موسیقی را هدیه ای الهی از جانب پروردگار می نمایاند . تورناتوره همانند بسیاری فلاسفه باور دارد که موسیقی قائم به ذات است . سکانسی از فیلم که قهرمان فیلم موسیقی هر شخص حاضر در صحنه را برای دوستش با پیانو می نوازد به راستی که تکان دهنده است . تورناتوره معتقد است هر قطعه از موسیقی نشات گرفته از واقعیتی بیرونی است و فریاد دل آهنگساز است و ندای قلب او . او موسیقی را گره خورده با ذات بشر می داند و دستان هنرمند را تجلیگاه شهود درونی او از پیرامون وجود افراد و وقایع بر می شمرد .
۲. یک کارگر سیاهپوست که در یک کشتی تفریحی بزرگ و مجلل کار می کند ،در اولین روز از اولین ماه اولین سال قرن بیستم نوزادی چند روزه را پیدا می کند و تصمیم به بزرگ کردن او می گیرد . نام او را ۱۹۰۰ می گذارد . او با عشق بچه را بزرگ می کند تا اینکه در ۸ سالگی کودک او در اثر یک حادثه در کشتی فوت می شود . در نیمه های یک شب افسر کشتی کاپیتان را بیدار می کند تا او را به دیدن اتفاق عجیبی ببرد . ۱۹۰۰ هشت ساله دبدون آشنایی قبلی با پیانو ، مشغول نواختن آهنگی با پیانوی کشتی است . تمام مسافران کشتی جمع شده اند و به هنر خدادادی او گوش می سپارند . از این به بعد او پیانست کشتی می شود . سالها می می گذرد . در ۲۸ سالگی او راوی داستان که یک نوازنده ی ترومپت است ، مشغول به کار در کشتی می شود . راوی با ۱۹۰۰ دوست می شود و همواره سعی دارد او را که یک نابغه ی موسیقی است به بیرون رفتن از کشتی ترغیب کند . ولی او زیر بار نمی رود . در این سالها ۱۹۰۰ دختری را می بیند و وقتی موسیقی دختر را می نوازد قطعه ای بسیار زیبا شکل می گیرد . ۱۹۰۰ عاشق دختر می شود ولی این عشق هم باعث نمی شود که دعوت دختر برای ملاقات در شهر او را اجابت کند . او تمام عمرش را در یک کشتی سپری کرده است . در سال ۱۹۳۳ راوی از کار در کشتی کنار می کشد . چندین سال او را نمی بیند . به طور اتفاقی می فهمد که قرار است کشتی که در آن کار می کردند را منفجر کنند . راوی مطمئن است مه ۱۹۰۰ درون کشتی (که قرار است آن را منفجر کنند) است .زیرا کشتی مذکور خانه ۱۹۰۰ است . او را درون کشتی می یابد که مخفی شده است. نمی تواند او را متقاعد کند که از کشتی بیرون بیاید .۱۹۰۰ ترجیح می دهد که بمیرد . راوی از کشتی بیرون می آید و به مسئولان انفجار کشتی می گوید که کسی در کشتی نیست . او منفجر شدن کشتی را می بیند . جهان یکی از نوابغ موسیقی را از دست می دهد .
۳. ۱۹۰۰ تنها یک بار قصد خروج از کشتی می کند . در میانه های راه رفتن به خشکی می ایستد . پس از چند دقیقه درنگ او به کشتی بر می گردد . او معتقد بود که تا درون دریاست صدای امواج اقیانوس را نمی فهمد . از خشکی دریا آوای دیگری دارد .
۴. ۱۹۰۰ معتقد است با زندگی در کشتی سوار بر زمان حرکت می کند . او عقیده دارد که مردم با ساکن زندگی کردن و منتظر گذشت زمان بودن ، چرخه ی متوالی فصول ، به نوعی وابسته و تابعی از زمان اند .
۵. سکانس پایانی بسیار تکان دهنده و تاثیرگذار است . جایی که راوی سعی دارد او را متقاعد کند که از کشتی در شرف انفجار بیرون بیاید ولی ۱۹۰۰ قبول نمی کند .او می گوید که پیانو ۸۸ کلید محدود دارد . او ایمان دارد که با تمرکز به همین کلید های محدود و ذهن نا محدود و بینهایتش زیباترین ترانه های زندگی را می سازد . او نمی تواند خود را با بیرون نا محدود و کلیدهای نا محدودش وفق دهد . او نمی تواند با کیبورد نامحدود جهان آهنگ بسازد . خود بینهایتش با بینهابت جهان تداخل می کند .
۶. جایی خواندم که منتقدی این فیلم را تمثیلی از تنهایی انسان می دانست . از نظر من به عنوان یک بیننده ی معمولی و نه یک منتقد افسانه ۱۹۰۰ شهودی درون گرایانه در باب خویشتن است . داستان از خودبیگانگی نیست . افسانه درک خویش است . عمیق شدن به وجود آدمی است .
۷ . باز هم موریکونه ، ردپای این آهنگساز فقید ایتالیایی به روشنی در جای جای فیلم به چشم می خورد . او در اینجا هم مثل سینما پارادیسو ، آوای زندگی را در کالبد موسیقی به ما ارزانی می دارد .
۸ .
زیباترین اثر ۱۹۰۰ است که ابتدا جاز نواخته می شود و سپس با دیدن یک دختر که احساسات او را بر می انگیزد به قطعه ای عاشقانه تبدیل می شود .
۹.
در یک دوئل توسط مبتکر موسیقی جاز نواخته می شود . این نواخته جواب ۱۹۰۰ (همان قطعه با سرعت بسیار بالاتر) است . او پس از این قطعه از گرمای ایجاد شده ی سیم سیگاری برای رقیب روشن می کند .
۱۰.
افسانه ی کشتی هزار و نهصد

درونمایهی اصلی داستان افسانهی هزار و نهصد شیوهی غریب زندگی مردیست که در کشتی بزرگی به نام هزار و نهصد متولد میشود و هیچ گاه نمیپذیرد که از آن خارج شود. حتی وقتی که کشتی را با تعداد زیادی دینامیت آمادهی انفجار میکنند نزدیکترین دوستش، که روزگاری همچون او در این کشتی به نوازندگی مشغول بود نمیتواند او را به خروج از کشتی متقاعد کند. در حقیقت، نوع حیاتی که او خواسته یا ناخواسته در پیش گرفته بود این گونه اقتضاء میکرد که همواره بر روی کشتی، به حالت سرگردان باقی بماند و با نابودی کشتی نابود شود. آنچه او برای توجیه این سرگردانی همیشگی بیان میکند یکی از بهترین تقریرها برای بیان ماهیت زندگی معنویست
هزار و نهصد بر رقیب نوازندهاش پیروز میشود چون جویندهی امر نامتناهی آنچه را که جویندهی امر متناهی دارد، دارد و چیزی بیشتر! تنها یک بار هزار و نهصد، زمانی که دلباختهی دوشیزهای شد، جداً تصمیم گرفت که از کشتی خارج شود، جایی در شهر منزل بگیرد و با دختر محبوبش ازدواج کند. او با همه خداحافظی کرد و از پلکانی که او را به ساحل یک کلانشهر می رساند پایین آمد. اما در نیمهی راه پشیمان شد و دوباره به کشتی بازگشت! او دلیل این کار خود را به دوست نوازندهاش بعدها چنین توضیح داد که وقتی به شهر خوب نگریستم دیدم که شهر بینهایت است و من ناچارم جای کوچکی را در آن اشغال کنم و با یک همسر و فرزندانی که از او خواهم داشت تا انتهای عمر سرگرم شوم. من در این بینهایتی که شهر باشد محکومم که جزئی کوچک باشم. این ماهیت زندگی شهری، ماهیت زندگانی عادی است3. در حالی که میتوان به کوچک قانع نبود؛ میتوان در برابر نیروهایی که انسان را وادار به تقلیل قابلیتهایش میکنند مقاومت کرد. در این صورت می بایست مراقب بود که لنگر دلبستگیهایمان را آنچنان رها نکنیم که بالا کشیدنش غیر ممکن شود. میبایست سبکبال بود. هزار و نهصد میان شهر با همهی فریبندگیاش و پیانوی کوچکی که داشت، دومی را انتخاب کرد، چون: پیانو تعداد معدودی کلید دارد اما میتوان با آن بینهایت آهنگ ساختمنبع: ازاد